|
هَزار | ||||
[ دوشنبه 30/8/90 ] [ 7:24 صبح ] [ یحیی ]
[ دوشنبه 30/8/90 ] [ 7:20 صبح ] [ یحیی ]
هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود، تبرش افتاد تو رودخونه. وقتی در حال گریه کردن بود، یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟ هیزم شکن گفت: تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت و از هیزم شکن پرسید: "آیا این تبر توست؟" هیزم شکن جواب داد: "نه" فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد: "نه". فرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید: آیا این تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به اوداد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد. روزی دیگر هیزم شکن وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی همان رودخانه. هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟ اوه فرشته، زنم افتاده توی آب. فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید: زنت اینه؟ هیزم شکن فریاد زد: آره! فرشته عصبانی شد. " تو تقلب کردی، این نامردیه " هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. می دونی، اگه به جنیفر لوپز "نه" می گفتم تو می رفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. و باز هم اگه به کاترین زتاجونز "نه" میگفتم، تو می رفتی و با زن خودم می اومدی و من هم می گفتم آره. اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی. اما فرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همین دلیل بود که این بار گفتم آره. هر وقت مردی دروغ میگه به خاطر یه دلیل شرافتمندانه و مفیده [ دوشنبه 30/8/90 ] [ 7:11 صبح ] [ یحیی ]
صبح که داشتم بطرف دفترم می رفتم منشی ام ژانت بهم گفت: ”صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارک!“ از حق نمیشه گذشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینکه یکی تولدم یادش بود. تقریباً تا ظهر به کارهام مشغول بودم. بعدش ژانت در زد و آمد تو و گفت: ” میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!“
گفتم: "خدای من این یکی از بهترین چیزهائی بوده که میتونستم انتظار داشته باشم باشه بریم."
برای ناهار رفتیم بیرون از شرکت. البته نه به جای همیشه گی، بلکه به یک جای دنج و خیلی اختصاصی رفتیم. اول از همه دوتا مارتینی سفارش دادیم و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم. وقتی داشتیم برمی گشتیم، ژانت رو به من کرده و گفت: ”میدونین، امروز روز خیلی خوبیه، فکر نمی کنین که اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟“
در جواب گفتم: ” آره، منم فکر میکنم همچین هم لازم نباشه برگردیم.“ اونم در جواب گفت: ”پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.“ وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفت: ”میدونی رئیس، اگه اشکالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم... دلم میخواد تو یه جای گرم و نرم یه خورده استراحت کنم.“ گفتم: ”خواهش می کنم“ اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه ای برگشت. با یه کیک بزرگ تولد در دستش در حالی که پشت سرش همسرم، بچه هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند که همه با هم داشتند آواز ” تولدت مبارک “ رو می خوندند.... در حالیکه من اونجا... رو اون کاناپه نشسته بودم... لخت مادرزاد!!! وتمام جمعیت مات و مبهوت در برابر من !!! منبع: وبلاگ افسانه تلخ [ دوشنبه 30/8/90 ] [ 7:8 صبح ] [ یحیی ]
در زمان آغا محمد خان قاجار، شخصى از حاکم شهر خود که با صدر اعظم نسبت داشت، نزد صدر اعظم شکایت برد.
صدر اعظم دانست حق با شاکى است گفت: اشکالى ندارد، مى توانى به اصفهان بروى. مرد گفت: اصفهان در اختیار پسر برادر شماست. گفت : پس به شیراز برو. او گفت : شیراز هم در اختیار خواهر زاده شماست. گفت : پس به تبریز برو. گفت : آنجا هم در دست نوه شماست. صدر اعظم بلند شد و با عصبانیت فریاد زد: چه مى دانم برو به جهنم. مرد با خونسردى گفت: متاسفانه آنجا هم مرحوم پدر شما حضور دارد. [ یکشنبه 29/8/90 ] [ 2:8 عصر ] [ یحیی ]
|
||||
| [ طراحی : روز گذر ] [ Weblog Themes By : roozgozar ] | ||||